غزلی از سعدی

خرید بک لینک
اولاش سخته، فکر میکنی این سختی تا آخر عمر رهات نمیکنه و همین باعث میشه احساس خفگی کنی، اما کمکم همه چیز شبیه خواب میشه، ینی وقتی که میخوای دربارهش حرف بزنی جوری تعریفش میکنی که انگار توی خوابت بوده، ممکنه گاهی ناخواسته توش دخل و تصرفم بکنی، دوزشرو کم و زیاد کنی و اونجوری که بیشتر به دلت میشینه به زبون بیاریش، و یه مدت بعدم حتی دیگه نمیتونی تعریفش کنی، با اینکه هنوز مثل خوابه، ولی خوابی که درست یادت نمیاد چی بود، فقط میدونی بوده، همین،نمیگم همهچی قراره از یادت بره یا اینکه چسبیدن به خاطرات کار بیخودیه، فقط میگم حافظهی هیچکس حوصلهی این همه گذشتهرو نداره، خاطرات کمرنگ میشن بدون اینکه از ما اجازه بگیرن، پس خیلی غصه نخور، من میشم خوابی که یک روز دیده بودی و درست به یادش نمیاری، و تو بدون اجازهی من شروع میکنی به کمرنگ شدن، در نهایت روزی میرسه که هر کدوم از ما وقتی به پشت سرمون نگاه میکنیم خروار خروار گذشته میبینیم، اونقدر زیاد که تقریبا مطمئن میشیم هیچکسرو نمیشه زنده از زیرش بیرون کشید + نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۷:۳۳ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1402 ساعت: 18:15

شعر هایم رادر کیسه برکول داشتمتندبادی بهقصدِ تاراجبر سنگلاخِ پیادهراه، پهنام کرددلنوشتههای بیپیکربه جبرانِ بیخوابیهایمجنازهام را بر دوش کشیدنداشک ِ ناشی از خیزش ِخاشاکعابران را، در هییت ِ باریدنبازیگران ِخودجوشی ساخت از نمایش ِطبیعی، در پیشگاهِ هجومبرخی بیخیالعدهای هاج و واجعابرانِ بیچتر همدلواپس ِ توفان، دامنه میجّستندفرصتیابانِ پشت ِصحنهبا پلکهای رازناککارگردانِ اندوهی شدندکه تندباد را، موظفی بیتقصیرو مرا افتادهای بیاحتیاطدر نماد ِسقوط، تصویر کرددر متنِ شهرِ بارانیامبجز چکهپاشیتراوشی، بایگانی نشد... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۷:۴۷ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1402 ساعت: 18:15

این دنیا هنوز خوبیای خودشو داره. حتی با وجود جنگ و کشتار و خونریزی. درسته، چند وقتیه که روزگار دوباره اون روی زشت خود را نشان داده.سلاخی کردن و اسیرکردن بی گناهان و آب بر کودکان بستن و آواره کردن سالخوردگان همه زشتی هاییه که بر سر دنیا آوار شده و دراین هیاهو،همه جا پره از مویه هایی درباره بد شدن روزگاری که خوبی از اون به اصطلاح رخت بر بسته و هر روزش بدتر از دیروزه و به قول شاعر:از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگارفکری به حال خویش کن این روزگار نیستولی در این وانفسا که همه فکر میکنن نفس خوبی به شماره افتاده، من آن نفس گرمی که نشونه زنده بودن خوبی هاست را حس میکنم و میخوام از شکم نهنگی که تو اون گرفتار شدیم، نور امیدی به شما نشون بدم.تو معرکه جدید بیش از هزار نفر که خیلی از اونا فقط مشغول رقصیدن بودن، به دست گروهی که سالهاست تحقیر شدن سلاخی میشن.طرفدارای گروه سلاخ شده، از روی رودربایستی این قتل عام را با شیپور پیروزی تو جنگ تبریک میگن ولی هیچ کدومشون درباره کشتن غیر نظامیا و اسیر کردن زنها و بچه ها حرفی نمیزنن. انگار که چنین اتفاقی اصلا نیفتاده و مهمتر اینکه هیچ کس این کشتار را گردن نمیگیره و همه قسم حضرت عباس میخورن که تو این پیروزی به زعم خودشون باشکوه کوچکترین دخالتی نداشتن.از اونطرف گروه سلاخی شده که خودش هم ید طولانی یی تو سلاخی کردن داره، زخم خورده و عصبانی به دنبال انتقامی سخت از دشمنه و انتظار داره همه دوستاش تو این انتقام به اون کمک کنن و البته اولش، حمایت بیشتر دوستاش را تو جیب داشت ولی به محض اینکه بمبهای انتقامش جون اولین کودک دشمن را میگیره، دوستاش چنان مردد میشون و پشتش را خالی میکنن که مجبور میشه راه آبی را که رو زنان و بچه ها بسته، همون دشمنی باز کنه که عز غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 14:47

چند وقت پیش که داشتم یک مقاله روانشناسی میخوندم، یاد دوران دانشجویی تو مقطع کارشناسی افتادم. واحد تربیت بدنی۲ یک استاد سختگیر داشتیم که به اجبار بدمینتون ارائه میداد، چراکه استاد تربیت بدنی، بدمینتون کار بود و کلی از تحقیر دانشجوها در طول ترم لذت میبرد. من بدمینتونم خوب بود و مشکلی نداشتم چون تو محلمون مسابقات برگزار میکردن و همیشه جزو نفرات اول بودم، منتها بیشترین تحقیر را نفر اول دوره دانشکده ما میشد. پسر کم حرفی که مهارتهای حرکتی پایینی داشت. ما کلی جلسه کلاس بدمینتون رفتیم و اون تا آخر هم نتونست سرویس را بزنه و توپ را که بالا میانداخت نمیتونست حرکت راکت و توپ را هماهنگ کنه و توپ از کنار راکت به زمین میافتاد. روز امتحان استاد به تحقیر گفت که اگر فقط سرویس درست بزنه، نمرهی قبولی به او میده که باز نتونست، هنوز پوزخندهای استاد هنگام تقلای ناکام اون یادم هست. اون عمری بخاطر دست و پاچلفتی بودن تحقیر شده بود، اگرچه همیشه نفر اول کلاس بود. برام همیشه سوال بود که اون با این هوشش چرا انقدر مهارت حرکتی پایینی داره. با خوندن این مقاله متوجه شدم که این یک اختلاله و اسم این اختلالDevelopmental co-ordination disorderیا دیسپراکسیاست. که حدود ۵٪ کودکان مدرسه و بخصوص پسرا را درگیر میکنه و بویژه تو پسرها بهانهی روزانهی خوبی برای تحقیر شدن هست و میشه حدس زد که چقدر روی شخصیت و آینده و اعتماد به نفس بچهها تاثیر میذاره. انگار زمینی اند که هرروز لگد مال شده. اگر از بحث فرهنگی این ماجرا بخوام بگذرم، اگر زودتر این اختلال و بیماری فهمیده و درک میشد، کاردرمانی و فیزیوتراپی هم صورت میگرفت، چقدر از مشکلات اون بنده خدا رفع میشد. + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۹/۲۸ ساعت ۹:۴۰ ب.ظ توسط محس غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 14:47

صفحه بندی